تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

سي و نه روز در يك اطاق راهرويي شكل ، كف سرد سنگي و جداره تا نيمه راه كاشي بدون هيچ مقصد و دريچه اي .

ايمان ، تقريباً دو سال است كه او را مي شناسم ولي انگار از تولد با من بوده است . بعضي آدمها يك جور شخصيت متمايز دارند به طوري كه با تمام سادگي ها و حتي ضعف هايشان به دل انسان مي نشينند . او پسري سبزه و درست هم سن من است با موهاي باريك و مشكي كه زير نور خورشيد خرمايي مي زند . چشماني مشكي و ابروهايي ساده ، صورتي با گونه هاي استخواني لاغر اما نه زياد . با روحيه اي دانشجويي . خيلي از خصوصيات ما شبيه به هم هستند . حس مي كنم كمي تودار است . او مي تواند خيلي از افكار و برنامه هايش را كاملاً پنهان كند به طوري كه از روي نگاه و حركاتش نمي توان به سادگي پي برد كه چه افكار پليدي در سر دارد . ولي تنها چند ماه است كه دوستي مان نزديك شده است به طوري كه مرتب به ديدن همديگر مي رويم . البته او بيشتر سر مي زند . ولي من بيشتر به فكر او هستم . اين را خودم به وضوح حس مي كنم . شايد به خاطر اينكه تنها ترم و بيشتر اوقاتم را در يك اطاق  سه در چهار با يك پنجره هميشه بسته و چند كتاب هميشه باز سر مي كنم . (مي گذرانم) با افكار پراكنده«كه نمي دانم چه زماني خواهم توالنست آنها را جمع كنم و شايد در يك كيسه اي سياه جمع كنم و در كنار كوچه بگذارم تا آنرا ببرند ، به همراه آشغال هاي شام ديشب»

نمي دانم تا چه حد در آينده من تأثير خواهد داشت . ايمان را مي گويم . ولي مي دانم در امروز من بي تأثير نبوده است . خيلي سعي مي كند با افكار و خصوصيات اخلاقي من كنار بيايد . يا لااقل من اينجوري فكر مي كنم . اگر بگويم او بيشتر اوقات را در رؤيا سر مي كند كمي بي رحمي است ولي خب ، رؤيا پرور است . او رؤياهاي شبيه به رؤياهاي قديمي من كه هرگز به زبان نياوردم دارد . ولي او با تمام سادگي به زبان مي آورد و مرا به گذشته مي برد . رؤياهايي كه من فراموش كرده بودم (كرده ام)

گذشته اي كه امروز تنها تصويري خط خطي و كهنه از آن به يادگار مانده است و آنهم در يك گوشه اي نا معلوم از ذهنم ذخيره شده اند . (است)

گذشت زمان معلوم خواهد كرد كه او را از آن دوست هايي است كه خيلي زود فراموش خواهند شد . (مي شوند)

بيش از اينكه من او را فراموش كنم نگرانم كه او مرا فراموش كند . و به راستي كه فراموش شدن چه سخت است . حس اينكه تمام وجودت را خاك و خاكستر بگيرد در لابلاي انبوهي از تارهاي عنكبوتي كه سالهاست مرده . و جسدش در گوشه اي نامعلوم پودر شده است . مثل تمام ذخاير كهنه ذهنم كه مرا بيمار ساخته است . آه اي دوستي هاي زود گذر كه مرگ را براي من كادو مي كنيد از شما متنفر نيستم از فراموشي از تنها گذاشتن متنفرم .

و مي بينم و مي دانم كه فردا مرا تنها خواهي گذاشت ولي من باز در تنهايي شما را ياد خواهم كرد .

شايد او جاي ايمان از دست رفته ام را گرفته است . ايماني كه در ميان گذشته هايم جا مانده است . گذشته اي كه اينك جز اموات است در لابلاي اوراق خاك خوردن  از خود پذيرايي مي كند ولي هرگز و شايد من اينطور گمان مي كنم و شايد جايش را گذشته هاي جديد مي گيرن .

حسن ط- ۲۳ آذر 1383 شمسي

*راست می گفت این حسن.

**وای خدا کاش زمان به همان گذشته ها بر می گشت.

***حرفی ندارم که بزنم ... چون دلم گرفت...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:41  توسط ایمان آقارحیمی  | 

تصمیم گرفته بود دوست بداره ... یعنی دوست داشتن رو بار دیگر تجربه کنه ... مثل همیشه صداقت رو چاشنی حرفاش قرار داد و مثل یه آدم عاشق دیوونه وار دوسش داشت... براش برنامه های ویژه ای داشت ... به خودش قول داده بود اگه اون همونی بود که دنبالشه تموم زندگیشو به پاش بریزه و خودشو فدای اون کنه .... مدتی گذشت ... خیلی دوست داشت اون هم باهاش صادق باشه اما دخترک توی بد مخمصه ای افتاده بود ... نمی تونست محمد رضا رو دوست داشته باشه ... یه  جورایی دوسش داشت اما ته دلش نمی تونست به خودش بقبولونه که عاشقش بشه و مثل بت پرستشش کنه ... هر رو ز یه بهونه چاشنی کارهاش می کرد و به قول خودش مدتی را لازم داشت تا بتونه وضعیت رو درست کنه ...

پسرک هر رو زخسته می شد .. خسته از زمونه ... با همه دوست داشتنش نمی تونست این رفتار های دخترک رو ببینه ... به یکباره پسرک عوض شد ... شایدم عوضی ... رگ کجی گرفت و بد و بیراه بار این و آن کرد ... حالش بد و بدتر شد ...

عین هو یه تیکه گوشت گندیده حالش از خودش به هم می خورد ... تحمل نکرد و بوی گند کثافت وجودشو گرفت ... به هیچ دختری رحم نکرد ...

*گاهی وقت ها می شه جواب صداقت رو با کثافت داد.

**آدمای مهربون همیشه نمی تونند مهربون بمونند... نامردی های روزگار ویروونشون می کنه

***قلمم رو گم کرده ام در میان نامردی ها ... ببخشید بد نوشتم.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:55  توسط ایمان آقارحیمی  | 

بعد از اون اتفاق لعنتی که از نظر روحی به هم ریخت و افسرده شد با خودش عهد بسته بود دیگه دل به کسی نبنده و ارزش خودشو پایین نیاره ... چهار سال گذشت و کسی نتونست به دلش راه پیدا کنه و توی گرمای قلبش خونه ای رو دست و پا کنه ...

اما بعد از گذشت اون سالهای سخت و طاقت فرسا سر یه اتفاق کوچیک ساناز سر راهش قرار گرفت ... از همون اول چشماش طاقت نیاوردند و ساناز رو کشوندند توی دلش.

محمد باورش نمی شد بتونه ساناز رو دوست داشته باشه و اونو قبولش کنه ... تا اینکه روزگار ورق خورد و خورد،  تا ساناز و محمد سر صحبت رو باز کردند  و کار به دل و قلوه دادن رسید.

نگار دوست ساناز بود و از طرفی عاشق محمد شده بود... اما محمد به نگار کم محلی می کرد و انگار نه انگار که نگار دلبسته اون شده.

محمد روی ساناز حساس شده بود و با تموم وجود دوسش داشت اما این نگار بود که حسادت پشت حسادت و به فکر این بود که ساناز رو توی ذهن محمد خراب کنه...

چیزی نگذشت که محمد نسبت به ساناز بدبین شد و اونو ول کرد و ازش جدا شد...

گذشت و گذشت تا اینکه نگار خودشو به محمد نزدیک کرد... محمد بیچاره هم نمی دونست چکار باید بکنه و مغزش توسط نگار از کار افتاده بود . تا اینکه با نگار دوست شد... تا یه حالی هم از ساناز بگیره ...

مدتی گذشت و محمد نتونست نگارو تحمل کنه و از اخلاق و رفتاراش خسته شده بود ... اما نمی تونست تصمیم بگیره و یه جورایی توی مخمصه افتاده بود...

محمد از نگار هم جدا شدو با خودش عهد کرد دیگه کسی رو دوست نداشته باشه و به کسی هم اعتماد نکنه ....و محمد همچنان ...

*دوست داشتن توی این دنیا دروغه ... دروغ.

**دوست داشتن یعنی اینکه کی بیشتر بهت محبت کنه ... همین

***حالم بده... کاش خدا منو توی این شب های قدر ببخشه.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:23  توسط ایمان آقارحیمی  | 
خیانت تنها این نیست که روزها را با دیگری به پایان برسانی خيانت ميتواند دروغ

دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری

بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان معصومی باشد !

*پند آمیز ترین داستان کوتاه اجتماعی که خوندم

**از اون دوستی که این داستان را برای من ارسال کرده ممنونم.ولی افسوس که هنوز نمی فهمم.

***رمضان هم می رود و ما اندر خم یک دعاییم.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:39  توسط ایمان آقارحیمی  | 

وقتی توی زندگیش وجودشو حس کرد و باورش شد که دیگه پیمان شریک زندگیشه ... وقتی دستای گرم پیمان رو توی دستاش حس می کرد و بوی خوش ادکلنش مستش می کرد ... همه گذشته اش رو پاکشون کرد و ریختشون دور.... پیمان دنیای دیگری براش بود و به خاطر اون تموم اشتباهاتی که توی زندگی کرده بود رو دورشون خط کشید/

خیلی پیمان رو دوست داشت و بخاطرش عوض شد... شد یه آدم دیگه ای ... شد اون چیزی که پیمان می خواست ...

دو سال از زندگیشون گذشت... زندگی با عشق و سرشار از محبت ... هر دو خوشبختی رو با تموم وجود لمس می کردند ...

نرگس علاقه شدید به کار داشت ... برای همین به دور از چشمان پیمان در یک شرکت استخدام شد ... البته پیمان از این ماجرا بو برده بود و خود پیمان مقدمات استخدام نرگس رو فراهم کرده بود ...

یه روز پیمان به نرگس زنگ زد ... خواست اونو امتحان کنه ... ازش پرسید کجاست و چه می کنه؟ نرگس در پاسخش گفت اومده بازار و داره خرید می کنه ... پیمان با عصبانیت گوشی رو زمین گذاشت و راهی دادگاه شد ... او با نرگس عهد بسته بود که به همدیگه دروغ نگویند ...

*چرا دروغ؟

**دروغ خوشبخت ترین آدما رو هم بدبخت می کند.

***از دروغ بدم میاد ... لطفا دروغ نگویید.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:2  توسط ایمان آقارحیمی  | 

نئشه بود. از پله های زیر زمین که بالا اومد زنش لب حوض رخت های بچه دو ساله اش را می شست... داد زد : زن این چایی نبات من چی شد ... و با عصبانیت گلدان لب پله را پرتاب کرد طرف حوض ...

زن با ترس و لرز داخل اتاق پرید و یه لیوان چای نبات غلیظ برای شوهر معتادش ریخت و دوان دوان به نزدیک پله ها رفت و داد دستش ...

گمشو برو خونه مادرت اینا دوستام قراره بیان اینجا ...

زن که دیگه طاقتش طاق شده بود با ترس و لرز رو به شوهرش کرد و با صدای گرفته گفت: تو که معتاد بودی برای چی اومدی خواستگاریمو منو بدبخت و سیاه بخت کردی ... این بچ معصوم چه گناهی داشت که وارد این زندگی نکبت بارت کردی .... دیگه خسته شدم ... به خاطر این بچه هم که شده دیگه می رم و بر نمی گردم ... آخه تا کجا فداکاری و از خود گذشتگی...

چندین بار دیگه هم قهر کرده بود و به خونه مادرش پناه آورده بود ... اما اطرافیان واسطه گری کرده بودند و اونو بچه اش را به زندگی بر گردونده بودند ...

اما این دفعه تصمیمش جدی بود ... در خواست طلاق داد ... شوهرش هم مست و خمار خوشحال از اینکه دیگه آزاد شده و هر غلطی دلش خواست می تونه بکنه ...

هشت سال بعد مرد ترک کرده بود ... عوض شده بود ... از خودش متنفر بود ... همسر و دخترش رو جلوی یه مغازه توی خیابون ولیعصر دید ... زن سابقش ازدواج کرده بود ... بدون اینکه متوجه بشوند کنارشون ایستاد و از توی شیشه ویترین مغازه نگاهی به عکس خودش و خانواده سابقش انداخت ... برای افسوس خوردن کمی دیر شده بود ... او زندگی رو باخته بود ...

*اونقدر مست و پاتیل دنیا و خوشی هاش نشین که روزی چشم باز کنید و ببینید خوشی های اصلی تون از شما فاصله گرفته اند.

**دلم برای خیلی چیزا تنگ شده ... دلم برای گذشته ام تنگ شده ... دوست دارم برگردم و سرنوشت رو جوری دیگر رقم بزنم .

***ما آدما حال رو فدای گذشته و آینده مون می کنیم ... و عجبا همه عاشق چیزی هستیم که داشتنش محاله .


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:51  توسط ایمان آقارحیمی  | 

از پشت پنجره، در حالی که از گوشه پرده داشت حرکات مریم رو توی حیاط می پائید، خیلی دلش می خواست که بره توی حیاط و با هاش گپی بزنه ...

توی این فکر و خیالا بود که متوجه خیره شدن مریم به طرف پنجره شد... با گفتن یه وای کوچیک پرده رو ول کرد و خیس عرق شد... خدا مرگم بده نکنه دیده باشدم...

همیشه خونه مادر بزرگ پاتوق عاشقاست ... اینو ، داییم مدام توی حرف هایی که به من می زد می گفت ... اما راست می گفت ... اینو دختر خالمم می گفت ... خونه مادربزرگ مکانی است برای عاشق و معشوقایی که فرصتی ندارند تا عشقشونو ابراز کنند .../

همه اعضای فامیل تاقبل از دانشگاه رفتن و تا زمانی که هنوز دبیرستانی هستند عاشق هم دیگه می شن و از کمرویی عشقشونو بیان نمی کنند ...

اما نمی دونم این دانشگاه چیه که آدمو عوض می کنه ... سالهای اول که هی زود می ری سر کلاس می شینی تا فلان دختری که دوسش داری بیاد سرکلاس و تو فقط نگاهش کنی... اما سالهای بعدی جسارت پیدا می کنی و شماره می دی و مخ می زنی ...اما سالهای آخر هم جدا می شین و هر کی سوی زندگی خودش می ره ... بر می گردی با دختر فامیلتون ازدواج کنی می بینی اون الان یه بچه هم داره ... با خودت عهد می بندی که دیگه ازدواج نکنی و با خانواده ات ساز مخالف می زنی ... با خودت و همه چیز لج می کنی ... وقتی هم سرت به سنگ می خوره و آدم می شی ... اون وقته که دیگه حوصله عشق بازی با زنت رو نداری و زنت مدام بهونه می گیره و اگه خیلی صبور باشه و وفادار به همین قانع می شه و در واقعیت خودشو بدبخت تو می کنه ...

پرده پنجره خونه مادربزرگ را یه بار دیگه کنار زد و یاد اون روزهای نوجوونیش افتاد ... همیشه مریم رو از پشت همین پنجره و پرده می دید ... کمی خیره به شیشه پنجره که شد عکس خودشو دید که سنی ازش گذشته و گری و پیری بر او غلبه گشته ... در همین حین ، در حالی که بچه اش گوشه شلوارشو گرفته بود و تکونش می داد، می گفت بابایی چی می بینی می شه منو بغل کنی تا منم ببینم ...

 

*بالاخره فرصتی پیش آمد تا بنویسم ...

**عجب سرنوشتی داریم ما آدما ...

*** ذلم برای خونه مادربزرگ تنگ شده...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط ایمان آقارحیمی  | 

صداهاي ترق و شترق و بومب فضاي كوچه و خيابونا رو گرفته بود . بوي گوگرد و مواد منفجره تنفس را خيلي سخت كرده بود ... بيچاره مادر بزرگم كه  تسبيح دست گرفته بود و ذكر مي گفت با هر صداي بومبي كه ميومد از جا مي پريد و يه لعن و نفرين مي فرستاد...

منم كلا آدم ترسويي بودم و مي ترسيدم توي اين وضعيت برم بيرون ... اما وقتي علي زنگ زد كه بيا بريم فقط تماشا كنيم دل شير پيدا كردم و سريع آماده شدم .

با علي راه افتاديم .  ترقه ها يكي پس از ديگري در كنارمون مي تركيد و زهر من ميريخت. به علي ميگفتم بيا بي خيال بشيم برگرديم خونه ... امشب فيلم سينمايي قشنگي گذاشته ... بهم خنديد و گفت اينا رو گذاشتند منو تو نيايم بيرون شادي كنيم ..

گفتم علي تو به اين مي گي شادي .... من دارم از ترس خودمو خيس مي كنم ...

علي گفت : الان مي برمت يه جايي كه خيلي بهت خوش بگذره و از اون فيلم سينمايي هم بيشتر بهت حال بده . كمي آروم شدم ولي از آدمايي كه ترقه مي نداختند مي ترسيدم. توي همين حال و هواي خودمون داشتيم مي رفتيم كه يه پسربچه 12 . 13 ساله پريد جلوم و با تفنگي كه دستش بود گفت: ايست ... منم زدم زير خنده و گفتم: بيا برو كوچولو... ترق ... ديگه واقعا خودمو خيس كردم ... نامرد چه شيوه اي هم استفاده كرده بود... يه ترقه انداخته بود كنار پام و تفنگشو گرفته بود جلو ... ولي از طرز فكرش خيلي خوشم اومد ... واسه همين يادم رفت كه همين چند دقيقه پيش خيس نجاست بودم ...

چند دقيقه اي كنار پسر بچه نشستيمو به مردم مي خنديديم ... توي همين حال و هواي خوش گذروني بوديم كه  يه ماشين با سرعت تموم پيچيد توي كوچه و يه نارنجك كه نمي دونم چقدر بزرگيش بود بدون اينكه ببينه زد درست جايي كه نشسته بودم و ...

چشم و گوش و قسمتي از صورتم به شدت آسيب ديد و يكي از چشمام هم بينايي كاملشو از دست داد... اون ماشين هم معلوم نبود نارنجك بعديشو كجا انداخته و نفر بعدي كه بي گناه و ناخواسته ...

*چرايه سنّت خوب و زيبا رو به يه محل وحشت و سلب آسايش تبديل مي كنيم .

**مواظب خودتون باشيد . گرچه شما خودتون عامل نباشيد.

***مدتيه كه سر ضبط يه برنامه تلويزيوني براي شبكه يزد، تصوير بردار هستم .از 7صبح تا 7 شب آفيش داريم .وقت بي كاري برام نمونده كه بتونم براي وبلاگم وقت بذارم ... انشا الله 29 اسفند مطلب عيدمو مي ذارم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:42  توسط ایمان آقارحیمی  | 

عين اين زنای وحشي انگشتاي دستشو بر روي صفحه كليد انداخته بودو تندو تند تراوشات مغزشو بر روي اونا مي كوبيدو نيم نگاهي به مونيتور مي انداخت تا ببيند آنچه مغزش ميگويد با آنچه انگشتان دستش انجام مي دهند يكسان است يا خير...

بعد از كمي مكث يه براندازي روي نوشته هايش كرد و با دست راستش به سمت موس نشانه رفت و چند خطي رو سلك كرد و با يه دكمه اونا رو پاك كرد . انگاري تراوشات مغزش به دلش ننشسته بود. دلش يه چيزي مي خواستو مغزش يه چيزه ديگه اي پرداخت مي كرد. خسته شده بود. اين كارش، كاغذ مچاله كردن يه نويسنده رو توي ذهنم تداعي مي كرد كه متني رو كه مي نويسه و دلچسبش نيست .

بهش گفتم واسه چي و كي مي نويسي؟ چند تا از كسايي كه ميان توي وبلاگتو نظرات جور واجور ميدن رو ديدي و مي شناسيشون ؟ چرافكر مي كني براي كساييكه نمي شناسيشون و همين جوري ميان و براي خالي نبودن عريضه نظري مي دن و مي رن بدون اينكه خودشون به نظراتي كه مي دن ايمان داشته باشند، مي توني بنويسي.

با اين حرفم ديدم دستشو به سمت موس برد و همه متني رو كه نوشته بود گرفتشونو پاكشون كرد.

انگشتانش را كه به سوي صفحه كليد برد من نگاهم را به مونيتور دوختم كه چه مي خواهد بنويسد.

نوشت: دلم تنگ است براي ديدن تك تكتون . كدومتون مياين تا ببينمتون؟

 

*خيلي وقت ها نوشته هامون ازما آدم هايي رو مي سازند كه وقتي ظاهرمون رو كسي مي بينه باور نمي كنه ما اوني هستيم كه ...

**كاش مي شد به نوشته هامون كمي جون بديم، خون بهشون تزريق كنيم روح بدميم به نوشته هامون.

***اگه كمي باتاخير نوشتم عذرمي خوام. پول كثيف آلوده ام كرده بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:24  توسط ایمان آقارحیمی  | 

دو تا انگشتاشو دو طرف ساعتش گرفت و خيره به صفحه ساعت شد.يه غري زد و گفت:اه ، اين اتوبوس ها هم شورشو در آوردند ديگه . نيم ساعته وايستادم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم رد نشده. نمي دونم اين خدمات شهرونديشون كجا رفته. چه خدماتي به آدم مي دن كه ماليات مي گيرند . كفري شد و كيفشو انداخت روي صندلي ايستگاه . پاهاشو گذاشت روي صندلي و نشست لبه تكيه گاه .

پيرمرد كنار صندلي نشسته بود. به صداي گرفته اي گفت : پسرم، قربونت برم اين صندلي ها چند دقيقه ديگه برادرت،خواهرت مي خوان بشين روي اونا . حيف نيست كه اينجوري پاهاتو گذاشتي روشونو كثيفشون مي كني؟

پسر كه از اينكه ديرش شده بود حسابي كلافه بود با نق و نوق گفت: پدر جان نيم ساعته نشستم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم نيومده . اين خدماتشونه مي خواي من حفظ خدمات كنم.

پيرمرد لبخندي زد و گفت: اگه همه بخوان اينجوري تلافي كنند كه چيزي از شهر نمي مونه. خوب اينكه نشد دليل پسر خوب. بيا انگاري اتوبوس هم اومد. جوون بايد صبر و تحملش زياد باشه گلم.

پسر كيفشو برداشت و از روي صندلي پريد پائين و با سرعت به طرف اتوبوس رفت. موج جمعيت در اتوبوس همين جوري وول مي خوردند.

مرد جوان بدون اعتنا به پيرمرد خودش رو لاي جمعيت چولوند و با يه صورت حق به جانب از راننده پرسيد: آقا اين اتوبوساتونو كجا قايم مي كنيد. بقيه اتوبوساتون كجان كه اينجوري مردم واسه رسيدن به سر كارشون توي دردسر نيفتند.

راننده كه انگاري از مرد جوان عصباني تر بود گفت: چه مي دونم آقا . ديروز توي مسابقه فوتبال 60 تا از اتوبوسامونو زدند درب و داغون كردند. اي خدا ... استغفر الله، چي بگه آدم...

جوان خشكش زد. توي فكر رفت. (من هم كه ديروز توي اتوبوس بودم، وقتي از مسابقات بر مي گشتيم بچه ها شيرم كردند كه صندلي هاي اتوبوسو خراب كنيم. چقدر مست بودم ديروز ... اي واي بر من ... راست مي گن كه كرم از خود درخته ...)

 

*اين داستان رو واسه جشنواره شهرداري اصفهان نوشتم .

**واقعا هميشه دادمون هواست و داريم شكايت مي كنيم. واقعا خودمون چقدر مقصريم؟

***گاهي نياز هست كه تلنگري به خودمون بزنيم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:57  توسط ایمان آقارحیمی  |